نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

فرشته کوچولو

تولد مامانم

امروز صبح هر چی مامانم به بابا گفت که نون برای صبحانه داریم بابام گوش نداد و به بهونه نون گرفتن از خونه رفت بیرون و با کلی تاخیر برگشت امــــــــــــــــــــــا با دست پر، یه سبد گل خوشگل و یه کیک خوشمزه، خیــــــــلی ذوق کردم چون فکر کردم به مناسبت ماهگرد منه! ولی بعد متوجه شدم که این بار یه شریک دارم و اونم مامانمه. خلاصه امروز یه عالمه تولد داشتیم، تولد من که 5 ماهه شدم، تولد مامانم که ... ساله شد ( بخاطر حفظ روحیه مامان از گفتن سال تولد معذورم )، تولد پیامبر عزیزم و امام مهربونم. اینم من و عروسکهام من و خرس مهربون دیگه دارم می افتــــــــــــــم لطفا یکی منو بگیرررررررررره اینم یه عالمه گل که خودم گل سرسبدشونم تقد...
21 بهمن 1390

پنج ماهگی

یک ماهه دیگه گذشت و من با وزن 8/200 کیلوگرم و قد 63 سانتی متر پنج ماهه شدم. در پایان این ماه من میتونم: ماهرانه غلط بزنم. با کمک دیگران یا تکیه دادن بشینم. جغجغه، عروسک، کتاب، تسبیح، خیار و هر چیزی که مورد علاقم باشه رو با دستهای کوچولو موچولوم بگیرم. انگشت اشاره دست راستم رو برسونم ته ته حلقم.  خیــــــــــلی خیلی خوشگل و دخترونه و با تمام وجود جیــــــــــــــــغ بکشم. ...
21 بهمن 1390

غلت زدن

اگه بخوام راستش رو بگم خیلی کار سختی بود ... اما من تونستم برای اولین بار در 4 ماه و 20 روزگی ام (12 بهمن) غلت بزنم. ...
14 بهمن 1390

کارت دعوت

چهارشنبه گذشته (90/11/5) برای من یه کارت دعوت خوشگل خوشگل اومد و من به جشن تولد یک سالگی پارسا جونم (پسرعموی عزیز) دعوت شدم. این کارت کاملا اختصاصی و به نام خودمه البتــــــــــــــــــه از من خواسته شده تا مامان و بابامم ببرم و اگه قول بدن که اونجا شلوغ نکنن و اذیت نکنن و ... حتما میبرمشون. شما هم میخواین بیاین؟!!!! ولی شما که دعوت ندارین!!!! من میرم و میدونم که خیلی خیلی خوش میگذره و از همینجا به پارسا کوچولو میگم "تولدت مبارک" ...
12 بهمن 1390

موفقیت

بالاخره موفق شدم و سعی و تلاشم برای گرفتن اسباب بازیهام نتیجه بخش بود و من تونستم یکی از جغجغه هام رو که خیلی خوش دسته بگیرم و مدت کوتاهی توی دستم نگه  دارم هوراااااااااااا خب حالا اگه گفتین نوبت چیه؟ بــــــــــــــله هدف بعدی غلت خوردنه پس پیش به سوی موفقیت ....... اینم یه پرانتز خوشگل ای بابا این دیگه چه مدلشه؟!! چرا از این زاویه ؟!! آخه گردنم درد گرفت. و این موفقیت ها ادامه دارد.... ...
2 بهمن 1390

در انتظار سفر

این هفته یه هفته پر کار و خسته کننده بود: آژانس مسافرتی ، بانک ، عکاسی ، پلیس+١٠ و ..... ما یه سفر خیلی مهم پیش رو داریم، مامانم میگه اگر قسمت باشه میریم زیارت خانه خدا وااااااااای چه حالی میده منم همراه مامانم روزشماری میکنم و منتظرم تا اون روز برسه اینم اولین عکس پرسنلی من که برای پاسم گرفتم.                        ...
30 دی 1390

چهارماهگی

دیروز ساعت ١ ظهر یا به عبارتی ١٣:٠٠ از خواب بیدار شدم. از وقتی که بیدار شدم مامانم داشت توی آشپزخونه تق و توق میکرد، با خودم گفتم حتما مهمون داریم ولی وقتی یک ساعتی گذشت و بوی کیک تو خونه پیچید یادم افتاد که بـــــــــــــــــــــله باز هم من یکماهه دیگه بزرگتر شدم. وااااای چند تا عکس میندازی مامان!؟ من که دیگه خسته شدم، لطفا بقیه رو خوابیده بندازید. خب اینم یه مدلشه دیگه !! در پایان چهارماهگی وزنم 7/455 کیلوگرم و قدم 62 سانتی متر بود. ...
21 دی 1390

بازی

من هر روز وقتی که صبح، یا بهتر بگم ظهر ساعت 11/30 از خواب بیدار میشم یکی از سرگرمی هام اینه که مامانم من رو میذاره توی تختم و کلی با عروسکام حرف میزنم (به روش جیغ زدن) و بازی میکنم . ...
18 دی 1390

شب یلدا

اولین شب زمستون طولانی ترین شب ساله و من از اینکه میتونم همراه بقیه تا دیروقت بیدار بمونم خوشحالم ولی نمیدونم چرا باید با این هندونه مضحک عکس بندازم!!! راستی من امروز صد روزه شدم، مامانم میگه الهی که صد ساله بشی نازنینم ...
14 دی 1390